سلام عرض می کنم
از پریروز بارش برف شروع شده است معمولا طوفانهای شرق امریکا روی منطقه ما که چاتام کنت باشد Chatham-Kent و مرکز آن شهر چاتام تاثیر می گذارد و این اثر گذاری کار خودش را کرد و برف باریدن گرفت از شب تا صبح حدود ۲۵ سانتیمتر روی زمین نشست و دیروز صبح که خیابان را نگاه می کردی همه مشغول پارو کردن و یا بهتر بگویم برف روبی بودند چون بیشتر مردم در منزلشان علاوه بر ماشین چمن زنی ماشین برف روب هم دارند که تقریبا به همان اندازه چمن زن است و برف را از جلو جمع می کند و به کناری می پاشد درست مثل تابستانها که بعداز ظهر ها صدای موتور چمن زن می آید امروز صبح صدای موتور برف روبها بلند بود . این را داشته باشید تا موضوع دیگری را بگویم و دوباره برگردم سر مطلب .
این بنده و خانم بالاخره خانه خریدیم. درست یا غلط فعلا نمی دانم در مطلبی دیگر برایتان شرح خواهم داد. خانه ای که خریده ایم و قرار است بعد از رنگ زدن اتاقها و سایر کارها (چون تیشه بنا که گیر کرد به این زودی ها ول کن نیست . فرقی نمی کند کجای دنیا) به آنجا نقل مکان کنیم. ازخوش شانسی یا بد شانسی دارای یک Driveway بزرگ است یعنی از خیابان تا گاراژ منزل مسیر تقریبا پهن و طولانی دارد. این که می گویم پهن منظورم پهنای دو ماشین است و این که می گویم طولانی به اندازه طول سه ماشین یعنی از خیابان تا گاراژ به اندازه پارک ۶ دستگاه اتومبیل، بتن ریزی شده است که از پریشب تا دیروز صبح از برف پوشیده شده بود به ارتفاع ۲۵ سانتیمتر. این مقدار برف برای من برف ندیده خیلی زیاد است ولی برای اهالی چاتام که به انگلیسی می شود Chathamite یعنی چاتامی هنوز برف بحساب نمی آید و دست گرمی زمستان میدانندش؛ چون بعضی وقتها باید تا صبح دو سه مرتبه برف روبی کنند که ارتفاع برف مانع از کار دستگاه نشود . بله قانون هست نا نوشته که همه باید جلوی منزلشان را پارو یا برف روبی کنند البته اگر برفها روی زمین باقی بماند کسی یا سازمانی معترض شما نمی شود ولی چنانچه پستچی یا مامور توزیع روزنامه و یا عابری در مقابل منزل شما پایش بلغزد و زمین بخورد و خدای نکرده مشکلی برایش پیش بیاید و شکایت کند خرجش با صاحبخانه است که جلوی منزلش را تمیز نکرده است. بهمین خاطر دیروز صبح همه مشغول روفتن برف بودند . بنده هم که دو هفته پیش در حراجی یک پاروی دستی ارزان قیمت خریده بودم از آپارتمان محل سکونتم حدود ده دقیقه پیاده راه رفتم تا به خانه جدیدمان که فعلا فقط آینه و قران گذاشته ام برسم و برفها را پارو کنم . برگردم سر مطلب قبلی.
از آنجا که ماشین ندارم تصمیم گرفتم به پهنای یک متر تا مقابل منزل برف ها را پارو کنم که بشود پیاده رفت تا مشکلی برای خودم و پستچی پیش نیاید که گریبانم گیر بیفتد تا بعد ببینم چه کار باید بکنم . مسیر را پاک کردم و رفتم داخل منزل که گرم شوم شنیدم در می زنند ( این هم داستانی ست در آخر برایتان نقل میکنم ) در باز کردم آقایی بود که خودش را معرفی کرد همسایه دست راستی ما بود گفت میخواهد کمک کند و با ماشین برف روب مقابل منزل ما را پاک کند راستش چون نمی دانستم از سر لطف است یا بعدا باید هزینه ای پرداخت کنم تشکر کردم که چون ماشین ندارم همین مقدار که پارو کرده هم کافیست دفعه بعد خواهش خواهم کرد که کمکم کنید. طرف خداحافظی کرد و رفت . چند دقیقه بعد که می خواستم بر گردم همسایه دست چپی ( منظورم دست چپ است نه دست چپی ) با خانمش مشغول برف روبی بود و تا مرا دیدند جلو آمدند و بعد از معرفی و خوش و بش و خوشامد گویی ( چون تا آن موقع هیچ کدام از همسایه ها را ندیده بودم ) گفتند که ما برفها را برایتان پارو می کنیم و باز هم تشکر کردم که فعلا همین مقدار بس است تا بعد و بعد از خدا حافظی پیاده به طرف آپارتمان برگشتم .
در فاصله بر گشت من دخترم با ماشین و از خیابان دیگری برای کمک به من به منزلمان می رود و می بیند که همسایه ها مشغول پاک کردن برفهای منزل ما هستند که او هم تشکر می کند و بر می گردد . موضوع را که به من گفت در دلم خیلی خوشحال شدم که چه همسایه های خوبی دارم که ندیده نشناخته و مطمئن هستم اسم مرا هم به درستی یاد نگرفتند برفهای ما را پاک کردند . یاد دوران بچگی و کلاس اول و دوم دبستان در کرمانشاه افتادم. خدا رحمتش کند همسایه ای داشتیم که به او عمو جمشید خان می گفتیم. زمستانها هر وقت برف می آمد اول پشت بام منزل ما را پاک میکرد و بعد پشت بام خودشان را و بعد هم بام غلطان می کشید که سقف اطاقها چکه نکند . آن موقع چه همسایه های خوبی داشتیم عمو جمشید خان بود با سبیلهای سفید و بلندش . عمو صوفی بود که پیر مرد درشت اندام و بلند قدی بود که با وجود سن زیاد صلابت و عظمتی داشت و همیشه بعد از سلاممان به او همراه با جواب به همه بچه های کوچه آب نبات یا قول آنوقتها ( ترش و شیرین ) می داد و آقای محبی که خانمش مدیر مدرسه مان بود و چه با شخصیت ومن هر وقت یادشان می افتم گریه ام می گیرد. یادشان بخیر و گرامی است حتی بعد از پنجاه و پنج سال که از آن زمان گذشته است . محبت دیروز همسایه های کانادایی در اولین بر خوردشان با من تا وقتی زنده هستم به یادم خواه ماند و خوشحالم که باز هم عمو جمشید خان همسایه ما شده خوب و مهربان. زند باد عشق و محبت.
مرحمت شما زیاد

#1 by پریسا on تیر ۲۸, ۱۳۸۹ - ۶:۰۵ ق.ظ
با سلام دوباره همراه با نگرانی . خواستم بگم در مورد آقای داریوش شامبیاتی من یک کم نگرانم راستش از تاریخ ۴ خرداد جواب کامنتها رو ندادند و پیداشون نیست . اتفاقی افتاده ؟ جواب نمیدند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
#2 by علیرضا پارسای on تیر ۲۸, ۱۳۸۹ - ۷:۳۲ ق.ظ
خیر. ایشان به کامنت های قدیمی دسترسی ندارند و پاسخ نمی دهند. برای ارتباط با ایشان همیشه زیر آخرین نوشته ایشان نظر بدهید.
برای مشاهده نوشته های آقای شامبیاتی از آخر به اول به لینک زیر مراجعه فرمایید.
http://www.aparsai.ca/?author=2
#3 by پریسا on تیر ۱۳, ۱۳۸۹ - ۱:۲۴ ق.ظ
با سلام خواستم بگم عشق شکست ناپذیر است .
#4 by مهناز on خرداد ۴, ۱۳۸۹ - ۶:۴۶ ق.ظ
سلام
منزل نو مبارک می خواستم از شما بپرسم احیانا شما اشنایی به اسم کریم و هم فامیلی خودتان ندارید؟پدر همسرم دوست صمیمی ای به نام کریم شامبیاتی دارد و اهل کرمانشاه است خیلی همه چی یکسان بود گفتم شاید اشنایی داشته باشید از مطالب مهم و زیبایی که می نویسید ممنون برای من که تجربه خوبی است استفاده کردم
متشکرم
#5 by داریوش شامبیاتی on خرداد ۴, ۱۳۸۹ - ۵:۵۸ ب.ظ
با عرض سلام
متاسفانه من سعادت آشنایی با ایشان را نداشته ام چون بیش از ۴۵ سال است که از کرمانشاه خارج شدهام و فقط برای ماموریت اداری مدت کوتاهی مجدا برگشتم . اما بعد از خواندن این یاداشت من هم از ارادتمندان کریم آقا شدم . سلام مرا خدمت ایشان برسانید . شاد و موفق باشید.
#6 by atefeh on بهمن ۲۸, ۱۳۸۸ - ۴:۳۸ ق.ظ
سلام
منزل نو مبارک
به سلامتی و شادی
#7 by داریوش شامبیاتی on بهمن ۲۹, ۱۳۸۸ - ۶:۱۷ ق.ظ
با عرض سلام
متشکرم امیدوارم همه دلشاد باشند
با سپاس شامبیاتی
#8 by pouya on بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ - ۱:۳۹ ب.ظ
بهترین مردم کسی است که بیشترازهمه نفعش برسد.
#9 by داریوش شامبیاتی on بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ - ۹:۲۴ ب.ظ
با سلام
تمام مطلب مرا در این جمله خلاصه کردید ممنونم
باارادت
#10 by نفیسه on بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ - ۱۲:۵۴ ق.ظ
درود آقای شامبیاتی
خونه جدید مبارک باشه.
نوشته هاتون حس خوبی رو به آدم می ده.
امیدوارم همیشه سلامت، موفق و پیروز باشید.
#11 by داریوش شامبیاتی on بهمن ۲۷, ۱۳۸۸ - ۹:۲۳ ب.ظ
با درود متقابل
از لطف شما بسیار سپاسگزارم
بدرود
#12 by neda salimi on مرداد ۲۶, ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۷ ق.ظ
سلام اقای شامبیاتی
من امروز خیلی اتفاقی توی این نوشته های شیرینتون سر وکله ام پیدا شد.ممنون ازتون چون من یه عصر قشنگ رو گذروندم با یه لیوان چای داغ ومهمتر از همه اینها راحت تر شدن خیالم برای برادرم که داره به کانادا میاد.امیدوارم همیشه شاد وسلامت باشید
ندا