کانادا از رویا تا واقعیت


مهاجر و دل نگرانی هایشاز زمان رسیدن نامه مدیکال تا زمانی که پاتو تو خاک کانادا می ذاری انگار تو برزخی، نه اینوری هستی نه اونوری. با این که سال ها منتظر چنین روزی بودی اما انگار نمی تونی رویایی که داره می ره به واقعیت بدل بشه رو باور کنی. خوشحالی اما ته دلت یک کم می لرزه. اضطراب رو به رو شدن با حوادث جدید، شادی تحقق آرزویی که تمام این سال ها فکر و ذهنتو به خودش مشغول کرده بود، ترس از مواجهه با مشکلات دانسته و ندانسته، هیجان کشف دنیاهای جدید و از همه مهم تر ناراحتی دوری از عزیزانت یک لحظه آرومت نمی ذارن. اشک ها و لبخندهات نوبتی جاشونو با هم عوض می کنن.

وقتی ویزای کانادا تو پاسپورتت می خوره همه هیجانات مثبت و منفی به اوج خودشون می رسن. نفس راحتی می کشی، مجوز ورود به کانادای دست نیافتنی حالا تو دستای توئه. چند بار نگاهش می کنی، بغضت می گیره، تو خلوتت گریه می کنی نمی دونی از شدت خوشحالیه یا ناراحتی اما به هر حال کم کم باورت می شه که تو هم راهی شدی، راهی سرزمینی دوردست درست اونور آبا.

وقتی چوب حراج به لوازمی می زنی که تک تکشونو با وسواس و حساسیت انتخاب کرده بودی قلبت تیر می کشه، وقتی خونت رو خالی می بینی خاطرات ریز و درشتی که تو اون خونه با عزیزانت داشتی جلوی چشات صف می کشن. همه زندگیت می شه چند تا چمدون و احتمالاً چند تا کارتن که ردیف شدن و منتظرن با تو راهی بشن تا شاید یه گوشه از زندگیت تو یه جای دیگه دنیا دوباره با تو جون بگیره.

یاد شعر سهراب می افتی، زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد. از این لحظه به بعد زندگی تو هم با همون حس غریب پیوند می خوره.

شب آخر یه جورایی سخت ترین شب زندگیته، چشمای نگران و پر از اشک خانوادت رو نمی تونی نبینی. خیلی سعی می کنی گریه نکنی اما…….

وقتی هواپیما بلند می شه یه نگاهی به پایین می ندازی، به زیر پات، به خاک وطنت، دلت می گیره، چراهای زیادی توی ذهنت جون می گیرن که براشون هیچ جوابی نداری.

هواپیما اوج می گیره، چشماتو می بندی، بعد از تمام هیجانات و خستگی های این چند ماه آخر یه خواب بی دغدغه خیلی می چسبه.

بله دوستان، تجربه روزهای آخر پیش از مهاجرت من احتمالاً تجربه تو دوست مهاجر هم بوده و تجربه تو دوست منتظر هم خواهد بود. ما با احساسات و اهدافی کمابیش مشترک پا به این راه گذاشتیم. هدف از نوشتن این دل گفته ها نیز تبادل خاطرات، تجربیات و احساسات مشترک میان همه ماست تا در این راه دشوار احساس تنهایی نکنیم. بدونیم که شرایط سخت ماه ها و حتی سال های اول تنها برای ما نبوده و نخواهد بود. قصه همه مهاجرا پر از لحظه های سخت، شکست، موفقیت، خوشی و ناخوشیه. مهاجرین موفق امروز، تازه واردین نوپای دیروزند که مثل من و تو زندگی شونو از صفر شروع کردند.

اینم یه جمله زیبای دیگه برای پایان این قصه: همراه شو عزیز کین درد مشترک جدا جدا درمان نمی شود.

در شماره های بعدی خاطرات و تجربیات بیشتری رو با هم مرور می کنیم. به قول معروف این قصه سر دراز دارد.

با آرزوی موفقیت برای همه هموطنانم

نگار

نوشته های دیگر:

دنباله

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”


Share

, , , , ,

Comments are closed.