قصه من و دلتنگی هام


نگاهی به آن سومدت ها بود می خواستم از دلتنگی هام برات بگم

اما می ترسیدم

می ترسیدم خیره خیره نگام کنی و بگی ای ناشکر، می ترسیدم بگی یادت رفته برای رفتن و به قول خودت راحت شدن روزشماری می کردی، می ترسیدم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم بندازی و بگی خودت خواستی، یا بدتر از همه می ترسیدم اخم کنی و با تندی بگی خوشی زده زیر دلت، اونوقت من سرمو بندازم پایین و بگم تا خوشی راه درازی در پیشه

می ترسیدم اون من خندان و پرغروری که تو ازم ساخته بودی بشکنه

می ترسیدم به جرم ناشکری هر چی دارم رو از دست بدم

می ترسیدم اما چه کنم که این روزا قلمم تنها چیزیه که مجبور نیستم براش هزینه کنم

هر چی با خودم کلنجار رفتم طاقت نیاوردم دلتنگی هامو به تو نگم. آخه اگه به تو نگم کسی باور نمی کنه که ما برای تفریح و خوش گذرونی نیومدیم که مرتب عکسای شیک بندازیم و بفرستیم. اگه نگم کسی باور نمی کنه که اینجا پول خیرات نمی کنن و رفاه هنوز واژه نامفهومی ست برای من مهاجر. اگه نگم تو که اون جایی و دلت برای هوای اینجا پر می زنه باور نمی کنی که این جا هم زندگی زندگیه با نوع دیگه ای از مشکلات و سختی ها و این ماییم که همیشه در انتظار آمدن روزگار چون شکر امروزمون را به باد می دیم.

چپ چپ نگام نکن، آخه اگه کسی تو کانادا زندگی کنه حق نداره دلش بگیره.

قصه دلتنگی های منو گوش کن. منی که ماه رمضون امسال حسرت سفره افطار و دور هم بودن، حسرت شنیدن صدای ربنای شجریان و اذان آقاتی و موذن زاده به دلم موند.

منی که هنوز به خاطر از دست دادن مراسم عروسی بهترین دوستم غصه می خورم.

منی که باید به روی همه سختی ها و تنهایی ها بخندم تا دختر کوچولوم غصه دار نشه.

منی که از همه حمایت ها و کمک های وقت و بی وقت خانوادم به دورم.

منی که باید برای دختر کوچولوم که هنوز نفهمیده چرا دور و براش یه دفعه اینقدر خلوت شده همه کس باشم.

منی که باید به همسرم دلگرمی بدم تا از تلاش و جستجو دلسرد نشه.

منی که آرزو می کردم کاش می شد همه چی رو با هم داشت.

گیج شدم نمی دونم چرا آدمیزاد همیشه حسرت می خوره. امروز حسرت چیزایی رو که نداره و فردا حسرت چیزایی رو که از دست داده. امروز در حسرت رسیدن فرداست و فردا در حسرت گذشتن دیروز.

نترس اینا همه قصه دلتنگیه. فکر نکنی همه قصه همش همینه ها. نه، به قول سهراب «مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست» و از همه مهم تر «خدایی که در این نزدیکی ست».

دلتنگیه دیگه کاریش نمی شه کرد. گاهی دل آدم هم مثل هوای ابری اینجا می گیره و چند ساعتی می باره اما فردا این خورشیده که دوباره طلوع می کنه و منو گرم می کنه.

فردا روز دیگری ست، زیبا و پر امید. من اشکامو پاک می کنم و می خندم، تو هم بخند. یادم هست که گفتی بودی زندگی منتظر ما نمی مونه. مثل اتوبوسیه که اگه کسی تو ایستگاه نباشه نمی ایسته. پس آقا لطفاً نگه دارید،

می خوام سوار شم و با اتوبوس زندگی تا ته ته دنیا برم.

با آرزوی موفقیت برای همه هموطنانم

نگار

نوشته های دیگر:

دنباله

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”


Share

, , , , ,

Comments are closed.