دو روی سکه کانادا


سبک و سنگین کردن خوبی ها و بدی هابا انتشار «قصه من و دلتنگی هام» برخی دوستان تصور کردند که این نوشته گله و شکایتی است از اوضاع و پرسیدند که پس با این همه شکایت چرا باید ماند؟ راستش دلتنگی حسی ست واقعی و غیر قابل انکار. نمی شود کسی را به جرم این که در شرایط به اصطلاح بهتری زندگی می کند محکوم کرد که حق دلتنگ شدن ندارد و نباید از چیزی گلایه کند که اگر چنین باشد راه گلایه بر همه ثروت مندان، مشاهیر و سوپراستارها بسته است. آیا به کسی که از زندگی مشترکش شکایتی می کند یک راست پیشنهاد طلاق می دهیم؟ آیا به مادری که گاهی از شیطنت های بچه اش گلایه و حتی گریه می کند پیشنهاد می دهیم که بچه را به شیرخوارگاه بسپارد؟ حال آیا کسی که در کانادا زندگی می کند به صرف زندگی در کانادا حق ندارد شکایتی از زندگی کند یا حتی دلتنگ شود؟ این تصور که ای آقا ما بدبخت هستیم و شما که آن طرف نشسته اید خوشبخت روزگارید و بی درد و غم!!!!!!!، خوشی زده زیر دلتان و از فرط رفاه و غرق شدن در نعمات این چنین شکایت می کنید نگاهی توریستی به پدیده مهاجرت است. یادمان باشد مهاجر برای تفریح نیامده پس لزوماً در خوشی و رفاه غرق که نشده هیچ، بسیاری از آن چه داشته را نیز از دست داده و برای به دست آوردن بسیاری از همان داشته ها نیز باید از صفر شروع کند تا حالا کی به بالاتر از آن برسد. این که تصمیم به مهاجرت امری آگاهانه و از روی اختیار بوده نیز دلیل نمی شود تا مهاجران را متهم کنیم که خودکرده را تدبیر نیست و یا باید سوخت و ساخت یا بازگشت.

به هر حال حس دلتنگی برای غیرمهاجرها شاید خنده دار و حتی مسخره باشد اما برای مهاجران حسی عینی و واقعی ست. تجربه ایست که هر کس تا نداشته باشد نمی تواند در مورد آن به درستی و انصاف قضاوت کند. پس ای دوستان غیرمهاجر باور کنید قصه دلتنگی، شکایت نامه نیست آن هم علیه کشور مقصد، قصه آدمی ست که داشته های نقدش را داده تا نداشته هایش را شاید به نسیه و به قیمتی گزاف به دست آورد. قصه من و دلتنگی هام و کامنت های آن بهانه ای شد تا این سؤال همیشگی اما بی پاسخ را تحلیل کنیم که اصلاً کانادا خوبه یا بد؟

این سؤال، سؤال اکثر منتظرین در صف مهاجرت و حتی بحث داغ میان مهاجرین فعلی است. در تحلیل این سؤال اول باید دید معیار و تعریف ما از خوب یا بد کشور جدید چیست. ضمن این که لزوماً بیان خوبی ها به معنای نفی وجود مشکلات و انتقاد از مشکلات نیز به معنای نفی خوبی ها و مزایای موجود نیست. هم چنین باید پذیرفت که در دنیا کعبه آمال وجود ندارد که اگر بود مردم به جای کانادا به آن جا مهاجرت می کردند و می شد همین کانادایی که دقیقه به دقیقه هواپیماها بر فراز آن در پرواز اند و مردمانی از چهار گوشه جهان در آن جمع شده اند و زندگی می کنند.

کانادا خوب است؟ بله خوب است برای من تازه وارد که همه آن چه را از زندگی در جامعه ای عاری از آلودگی (از هر نوعش) می خواستم پیدا کردم، آرامش، زندگی بدون حاشیه، بدون استرس و بدون ترس را. و البته کانادا بسیار خوب تر است برای کانادایی ها، برای آن هایی که خاک اینجا را خورده اند و سختی هایشان را کشیده اند و ما امروز آن ها را می بینیم. هر چند مشکلات زندگی همیشه و برای همه به قوت خود باقیست.
بدون شک پیش روی مهاجر تازه وارد مشکلاتی نیز وجود دارد که همیشه هم مربوط به خود کانادا نیست، به عبارتی مشکلات و سختی های مهاجرت است نه بدی های کانادا. صد البته که بسیاری از این مشکلات هم ریشه مالی دارد، وقتی ریالت را به دلار تبدیل می کنی و با دیدن اتیکت قیمت هر چیزی سرت سوت می کشد مشکل کانادا است یا مشکل جیب من یا ارزش پول من؟ درخواست سابقه کار کانادایی از مهاجر تازه واردی که هیچ پیشینه ای از او در این کشور ثبت نشده و طبعاً اعتمادکردن به او و حتی ادعاهایش مشکل است، کارکردن متخصصان در رشته هایی نامرتبط با تخصصشان، آیا مقوله ای جدید است یا در گذشته نیز با آن مواجه شده ایم؟ قصدم دفاع از سیستم کانادا نیست اما باید قبول کرد که ریشه بسیاری از شکایات و نارضایتی های ما به انتظارات پیش ساخته مان از جامعه جدید بازمی گردد صرف نظر از این که این مشکلات قبلاً هم وجود داشته یا حتی بهانه ای برای تصمیم به مهاجرت بوده است. از طرفی این که بخواهیم کانادا یا هر جای دیگری از دنیا یک پارچه گلستان باشد تنها تصور و انتظاری است که از کودکی از یک کشور جهان اول یا به عبارتی «خارج» ساخته ایم. جایی که مردم در آن فقط تفریح می کنند و ما انگشت به دهان و حسرت به دل تصویرشان را از تلویزیون می بینیم و وصف الحالشان را می شنویم!!!!

و اما بدی ها. توضیح این که اصولاً بسیاری از آن چه ما به نام بدی ها از آن ها یاد می کنیم یا حاصل ناآگاهی ست یا عادت نداشتن به سیستمی این چنینی. مثلاً بسیاری از خدمات دولتی در کانادا مانند هزینه مهدکودک بچه ها که تعریفش را شنیده بودیم و به به و چه چه راه می انداختیم و سری به نشانه تاسف برای خودمان تکان می دادیم به راحتی ارائه نمی شوند و هزار و یک دلیل ریز و درشت می خواهد تا استحقاق فرد برای دریافتش ثابت شود. حال اگر مهاجر ناآگاه در برخورد با چنین شرایطی محق شناخته نشود سرخورده می شود و بنای شکایت را می گذارد.

بسیاری از آپارتمان ها در کانادا بسیار قدیمی و از ریخت افتاده اند و جدیدترها هم گران و بسیار کوچک. خوب برای منی که کانادا را فقط با خانه های ویلایی بزرگ و البته مبله تصور کرده بودم دیدن این همه مجتمع آپارتمانی تعجب برانگیز است و حتی تو ذوق زننده.

تصور من از کانادا کشوری فوق مدرن در ظاهر و باطن بود. انصافاً باطنش مدرن است (هر چند به عنوان نمونه سیستم مترویش اصلاً به پای پاریس و لندن نمی رسد!) اما مثلاً تصور نکنید که شهر ایرانی نشین ریچموند هیل (یا هر شهر دیگری در ناحیه تورنتوی بزرگ) که تنها چند کیلومتر با تورنتو فاصله دارد ظاهرش چیزی شبیه خود تورنتو باشد! من که واقعاً تصور می کنم جایی خارج از شهر هستم.

آب و هوای کانادا بسیار متغیر است و در طول یک روز می توان آفتاب و سایه و ابر و باران را یک جا تجربه کرد و البته عینک آفتابی و چتر و پیراهن آستین کوتاه و ژاکت هم همراه داشت! باد هم که چاشنی همیشگی هواست. خداییش من که آخر تو این سه ماه نفهمیدم چی باید بپوشم که هم گرما و هم سرما را پوشش دهد.

سیستم پزشکی کانادا متفاوت با تجربه گذشته ماست. دسترسی آسان و وقت و بی وقت به پزشک عمومی و حتی متخصص! اینجا معنایی ندارد. هر کس باید پزشک خانواده داشته باشد. خوب تا اینجایش خوب است و منطقی، اما پیداکردن پزشک خانواده آن هم پزشکی که بیمار جدید بپذیرد و البته حاذق و ترجیحاً ایرانی هم باشد سخت و زمان بر است. برای مراجعه به متخصص هم نیاز به ارجاع از طرف پزشک خانواده وجود دارد.
تنوع فرهنگی و البته جمعیت کثیر ایرانیان در شهرهای بزرگ، رنگ و بوی غربت را از کانادا گرفته اما گاه بسیاری از ما فراموش می کنیم که فی المثل بوی غذای چینی ها هم قسمتی از همین تنوع فرهنگی دوست داشتنی است!

در کانادا، کار، یعنی کار به معنای واقعی کلمه. در محیط کار مجالی برای گپ زدن و نقد سریال ها و تحلیل اوضاع س ی ا س ی و اقتصادی دنیا نیست! البته خوب یا بد این شرایط را وقتی می توان منصفانه قضاوت کرد که ارباب رجوع باشی و کارت بدون معطلی و اما و اگر راه بیفتد!! اینجا لانگ ویکند یعنی سه روز تعطیلی! پس خداحافظ تعطیلات طولانی و فراوان تقویمی و غیرتقویمی و خیلی خداحافظی های دیگر، خوب یا بد این موارد را هم این طور قضاوت کنید که اگر جور دیگری بود! دیگر کانادا جهان اول نبود و طبعاً ما برای مهاجرت به آن خود را به آب و آتش نمی زدیم.

هزینه های زندگی در کانادا بسیار بالاست (لااقل برای یک تازه وارد، بعدش را بعداً می گویم). از طرفی برای داشتن بسیاری از خدماتی که گمان می کنیم حق طبیعی ماست باید هزینه کرد. به عنوان نمونه شرکت های مخابراتی برای کالر آی دی و وویس میل هزینه جداگانه شارژ می کنند.

خوب این سیستم کانادا است می توان گفت بد است چون من جور دیگری تصور می کردم، دوست داشتم یا فکر می کردم. در واقع هر جایی خصوصیات خودش را دارد بد یا خوب تعبیری است که ما بر اساس علایق، انتظارات و شرایطمان از آن می کنیم. پس گناه انتظارات برآورده نشده و گاه دور از انصافمان را به گردن سیستم کانادا نیندازیم.

و صد البته که در هر سیستمی از جمله کانادا نیز معضلات و کاستی هایی وجود دارد که طبعاً نارضایتی ساکنین از جمله من مهاجر را در پی دارد و خوشبختانه نمی گویند تو چون از جای بدتری آمده ای پس حق اعتراض نداری و باید خدا را هم بابت آن چه هست شکر کنی.

در کل، اصل قضیه این است که کانادا خوب است به خاطر به دست آوردن نداشته ها و بد است به خاطر از دست دادن داشته ها.

سخن آخر این که بهشت برین که به تعبیر ما جایی است زیبا که آدم را باد بزنند و حوریان و پریان گرداگردمان بچرخند و روزی هم بی تلاش و زحمت به دست آید عجالتاً در دنیای فانی وجود ندارد یا حداقل برای قشر تحصیل کرده زحمتکش وجود ندارد!!!!

نگار

نوشته های دیگر:

دنباله

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”


Share

, , , , , , , , , , , , , , ,

Comments are closed.