آب باریکه و رابطه پدر فرزندی


با عرض سلام

تورن هیل در تورنتوی بزرگجوان که بودم یادم هست که بزرگتر ها دایماً نصیحت و تکرار می کردند که باباجان درست را بخوان و یک شغل دولتی بگیر که بعد از باز نشستگی و تا آخر عمر آب باریکه ای داشته باشی و خیالت راحت باشد. منظورشان از آب باریکه حقوق بازنشستگی بود که آن موقع ها برای گذران زندگی تقریباً کافی بود. اما حالا به قول معروف « کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما». به هر حال دایماً در گوش ما می خواندند که دولت مثل پدر می باشد و موظف است پول تو جیبی فرزندش را بدهد و دست نوازش هم بر سرش بکشد چون برایش کارکرده ای و جوانیت را گذاشته ای و مسئول است. (آن موقع ها هنوز از بیمه و تامین اجتماعی واین جور چیزها خبری نبود)  بالاخره ما هم درس خواندیم و کارمند دولت شدیم به اصطلاح آن روزها حقوق بگیر و نوکر دولت. البته نوکری که وظیفه اش را هم خوب انجام نمی داد.  کار امروز را به فردا حواله می کردیم تا فردا چه پیش آید و تازه طلبکار هم بودیم که اضافه کار و پاداش و عیدی چرا دیر شد و حقوق ماهانه چرا اضافه نمی شود. راستی حقوق بیشتر در ازای چه مقدار کار؟ صبح اول وقت نوبت هر کدام از همکاران بود نان تازه و پنیر بلغار می آورد و صبحانه می خوردیم. یکی از همکارها صبحانه نمی خورد و همیشه به ما می خندید که من مادر دارم و شماها همسر  و منظورش این بود که چون مجردم و با مادرم زندگی می کنم  نمی گذارد نان و چای نخورده به سر کار بیایم و شما که زن و همسر دارید باید گرسنه بیایید و اینجا نان و پنیر سق بزنید. بعد از صبحانه هم صحبت سریال تلخ و شیرین و مراد برقی و خواندن روزنامه و بحث ورزشی (این روزها هم که اینترنت بازی و ب.ح.ث .ه.ا.ی .س.ی.ا.س.ی و بیشتر از همه جوک های sms اس ام اسی هم اضافه شده) و بعد تلفن به فامیل و دوستان و در آخر اگر حوصله می کردیم شاید کمی هم برای خالی نبودن عریضه کارهای عقب مانده دیروز را انجام می دادیم. چون دیروز کارها را به امروز حواله کرده بودیم و در آخر هر ماه هم پدر مهربان موظف بود حقوقمان را پرداخت کند. ما عادت کرده بودیم که همیشه مورد حمایت باشیم همانطور که همکارمان هر روز صبح از حمایت مادرش برخوردار بود. بگذریم از این که اینجایی ها بچه هایشان را از کودکی برای زندگی مستقل تربیت می کنند و در جوانی هم جوانان علم استقلال را افراشته،  می روند پی کارشان و روی پای خودشان می ایستند و تازه ما می گوییم این ها عاطفه ندارند. فعلاً اینجا را داشته باشید تا بعد.

حدود یک ماه در تورنتو بودم. ایرانِی ها بیشتر در North York و Richmond Hill و یک دو جای دیگراز شهرکها یا مناطق شهرداری نزدیک و چسبیده به تورنتو زندگی می کنند مثل ساکنین شهرری و شهریار و قلعه حسن خان که چون محل زندگی شان به تهران متصل شده همه خود را تهرانی می دانند چون در تهران بزرگ هستند. ایرانی ها هم می گویند در تورنتو زندگی می کنیم چون ساکن تورنتوی بزرگ Greater Toronto Area )G.T.A) هستند. به قول بهمن مفید در فیلم قیصر در آن دیالوگ معروف که از کتک خوردنش می گفت و در آخر اضافه کرد: «ما گفتیم زدیم شما هم بگید زده آخه خوبیت نداره». من هم در تورنتو بودم  (شما هم همین را بگویید).  بیشتر وقت ها برای خرید به پلازا و فروشگاه های ایرانی می رفتم. کافی ست کمی همانجا ها پرسه بزنی تا دوست و رفیقی قدیمی را ببینی و منهم در راسته فروشگاه های ایرانی در ریچموند هیل قدم می زدم و زبان شیرین فارسی تمام مدت در گوشم بود و تابلوهای سر در مغازه ها به خط جلی فارسی مقابل چشمم و به این نتیجه رسیدم که بعضی ها بدون نیاز حتی به یک کلمه انگلیسی می توانند در تورنتو زندگی کنند و روز گار را بگذرانند. ( شما این را از من نشنیده گرفته و قبل از آمدن انگلیسی را خوب یاد بگیرید چون در غیر این صورت در یک منطقه کوچک فارسی زبان حبس خواهید بود). حتی یک روز در food court یک مرکز خرید mall و در آن ازدحام و بیا و برو صدای ریختن تاس تخته نرد بگوشم خورد که دیدم چهارتا هم سن خودم رجز خوانان مشغول بازی هستند. بله می گفتم که اگر در مناطق ایرانی نشین ساعتی قدم بزنی حتما دوست و آشنایی قدیمی را پیدامی کنی و اتفاقاً همینطور هم شد و با یکی از دوستان قدیمی مقیم کانادا برخورد کردم و بعد از سلام و علیک گرم در یک کافه نشستیم و مشغول قهوه خوردن و صحبت از گذشته ها و حرف و حرف و حرف و از آنجا که از عادت های ماست که همیشه از دست روزگار بنالیم و در جواب احوالپرسی کسی کلمه “شکر”  را چنان بیان کنیم که معنی برعکس بدهد این رفیق ما هم بالاخره شروع به گله کردن از روزگار و سرمای سوزان و دولت کانادا که ای بابا به ما می گفتند وقتی بیایید کانادا چون بازنشسته هستید دولت به شما حقوق میدهد. در مملکتمان که بودیم بیمه و داروی ازران و مجانی بود اینجا باید کلی هزینه دارو بدهیم و معطلی زیاد در بیمارستان هم که جای خودش را دارد و خیلی چیزهای دیگر. البته اگر پای صحبت جوانتر از خودم می نشستم حتما مشکلات و توقعات بیشتری را مطرح می کرد اما با توجه سن و سال بنده و رفیقم قصه قرص و کپسول و دارو نقل محفل بود.

راستش خودم هم از خیلی چیزها گله دارم اما همیشه کلاهم را قاضی می کنم و خودم را جای طرف مقابل قرار می دهم آنوقت زبان به گله می گشایم. در جواب دوستم که با او رودربایستی – رودرواسی – نداشتم خیلی راحت گفتم تو که ناراحتی چرا مانده ای خوب برگرد سر خانه زندگی سابقت. اینجا کاناداست وهوا فوق العاده سرد. مگر نمی دانستی؟ دولت کانادا هم که برایت نامه فدایت شوم ننوشته بود.  فرش قرمز هم پهن نکرده بودند. یادت هست دل تو دلت نبود و خدا خدا می کردی فایل نامبرت زود بیاید حالا دلخوری؟ و بعد داستان آب باریکه و رابطه پدر فرزندی و دولت و کارمند را پیش کشیدم و اضافه کردم یادت رفته وقتی به مطب دکتر تلفن می کردی وقت دو سه ماهه می داد و یا ساعتها در اتاق انتظار می نشستی تا دکتر بین مریض ها معاینه ات کند. بیمارستان خصوصی هم که می رفتی اول پول اتاق و عمل جراحی را می گرفتند بعد ترا می خواباندند؟ اما در مورد کمکهای دولت راست می گویی. دولت کانادا فعلا به امثال ما پیر مردها با شرایطی که داریم (بچه هایمان اسپانسر ما هستند) کمک نمی کند، چون مقرراتی دارند که باید زمانش برسد. قبل از آمدن همیشه خیال می کردیم که این طرف آب چه خبرها هست. درست مثل فیلمهای سینمایی. اما هیچ کس به ما نگفت ما در دوران کارمندی حقوق می گرفتم و از طرف دولت بخوانید پدری حمایت می شدیم که بسیار پولدار بود. صنایع مادر و همهِ منابع طبیعی را در اختیارداشت و مال خودش بود و از آن همه مال و مکنت سهمی هم به بنده ی کارمند یا فرزند می داد و به مفت خوری و کم کاری عادتمان داده بود. اما اینجا قضیه بر عکس است دولت کانادا آدم نحیف و بی پول و فقیری است که از مال دنیا هیچ چیزی ندارد. صنعت و معدن و در آمدهای آن هم که مال بخش خصوصی است و همه چیز متعلق به مردم است. اینجا مسئله بر عکس است حالا این فرزند مستقل تربیت شده ی کانادایی است که باید به پدر پیرش کمک کند تا بتواند سرپا بایستد و گذران زندگی کند و مملکت را بچرخاند و ما هم که حالا به اینجا آمده ایم واز مزایای اینجا بهره مند هستیم باید مثل خودشانی ها دست پدر پیر را بگیریم و صد البته بعد از مدتی و برابرقانون او هم طبق شرابطی هوایمان را خواهد داشت. این طور نیست که مردم اینجا مالیات بدهند و ما هنوز از گرد راه نرسیده ادعای حقوق دوران پیری را بکنیم. هیچ فکر کرده ای چرا طلبکاریم و بابت چه چیزی بستانکار؟ خلاصه خیلی بحث کردیم و هر کدام حرف خودمان را می زدیم (بالاخره کوتاه آمدن در مقابل طرف افت دارد) تا وقت خداحافظی شد و قراردیدار برای بعد. و من در راه منزل با خودم فکر می کردم درست است که اینجا حساب و کتاب دارد و قانون خودشان را دارند اما اگر راستی راستی حرف طلبکاری های رفیقم درست بود چی می ی ی ی ی شد.

همیشه شاد و همیشه خوش باشید

مرحمت شما زیاد
داریوش شامبیاتی


نوشته های مرتبط:

دنباله

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”


Share

, , , , , , , ,

Comments are closed.