تولد نگارنامه ها


نگارش نگارنامه برای مهاجران کاناداسلام دوستان، امروز فکر کردم خوب است پس از نگارش چند مطلب و آشنایی اولیه شما عزیزان با بنده و شرایطم، با معرفی نسبی خود و چگونگی شروع همکاریم با وب سایت مهاجران کانادا تصویر روشن تری از نویسنده نگارنامه ها در ذهن خوانندگانم حک کنم.

نگارنامه ها بیشتر حاصل تجربیات شخصی من هستند، لزوماً عمومیت ندارند و نص صریح نیستند. حتی ممکن است این نوشته ها از نگاه مهاجران قدیمی تر نادرست جلوه کنند که البته دلیلش کاملاً واضح است. من در مورد اول راه می نویسم نه میانه راه و نه موفقیت های شگرف سال های آینده و تفریحات و امکانات آن چنانی. حرف من حرف امروز خودم است و فردای تو عزیز در راه و مشکلات و مسایل پیش رویمان. مطمئناً در مورد فرداهایی نه چندان دور هم خواهم نوشت. به قول سهراب اندکی صبر سحر نزدیک است.

۳۱ ساله هستم و دکتر داروساز. در اکتبر سال ۲۰۰۵ به همراه همسرم برای مهاجرت به کانادا اقدام کردیم و از آن پس اگرچه زندگی مان جز این اواخر رنگ و بویی نسبتاً عادی داشت اما همواره نیم نگاهی به پرونده مهاجرتی مان داشتیم و در تلاش برای افزایش قابلیت ها و توان مندی هایمان روزگار می گذراندیم تا این که در ماه مارس ۲۰۱۰ و در حالی که گمان می کردیم هنوز یک سالی از زمان انتظارمان باقیست نامه مدیکال به دستمان رسید. نمی خواهم از هیجان شادی و البته غمی پنهان بگویم که زندگی خود و اعضاء خانواده مان را تحت شعاع قرار داد. اگرچه خانواده هایمان همواره با تصمیم ما برای مهاجرت موافق بودند و حتی تشویقمان هم می کردند اما انگار تا قبل از جدی شدن قضیه کسی رفتن را باور نمی کند، دلی نمی لرزد و اشکی جاری نمی شود به خصوص که حالا تمام لحظات شیرین زندگی شان با حضور نوه و خواهر زاده ای پر شده بود که می رفت تا دور از قربان صدقه های مادر بزرگ ها و پدربزرگ ها و خاله جانش زبان بازکرده و شیرین زبانی کند.

باقی قصه را البته در پست «کانادا از رویا تا واقعیت» به تشریح گفته ام. سرتان را درد نیاورم ما به کانادا آمدیم و من برای صرفه جویی در زمان در ایمیلی واحد شروع به نوشتن سفرنامه کانادا برای دوستان و آشنایی کردم که جویای احوالمان بودند و البته بسیاری شان در صف مهاجرت. القصه آن روز تصور هم نمی کردم که این حرکت به ظاهر ساده من که احتمالاً چندی بعد با عادی شدن اوضاع زندگی برای ما و جای خالی مان برای دوستان و آشنایان به این جا ختم شود. فردای آن روز سیل ایمیل هایی بود که از طرف این عزیزان نثار من شد و مرا بر آن داشت تا قصه زندگی کانادایی مان را البته این بار در قالب زندگی نامه برایشان ادامه دهم. پس از ارسال زندگی نامه های دوم و سوم، از طرف دوستان به شوخی یا جدی تشویق به ساخت وب لاگ و نوشتن کتاب! شدم. حتی همکاران قدیمم با تشبیه هیجانشان برای خواندن زندگی نامه های من با انتظارشان برای دیدن قسمت های بعدی سریال لاست مرا به این فکر فرو بردند چاره ای بیندیشم تا این استعداد خدادادی مانند دیگر استعدادهایم!!!! که در این سال ها بنا به شرایط و البته گاه به سبب تنبلی و مشغله های مختلف به هرز رفتند، به باطل نرود و شکوفا شود!!!

از آن جایی که در مدت حضورم در ایران تمام اینترنت را برای کسب اطلاعات در مورد زندگی در کانادا زیر و رو کرده بودم و تمام وب سایت ها و وب لاگ های مربوطه را می شناختم به یاد وب سایت مهاجران کانادا افتادم که الحق بی خواندن آن روزم به شب نمی رسید. به جناب پارسای ایمیلی زدم و از علاقه مندیم برای همکاری با ایشان نوشتم. اما با توجه به پیش فرض هایم در مورد پاسخ م د ی ر ا ن و م س ؤ و ل ا ن مربوطه در چنین شرایطی، انتظار گرفتن پاسخ نداشتم و به قولی تیری زدم در تاریکی. تصور می کردم در صورت گرفتن پاسخ هم چیزی فراتر از یک پاسخ منفی محترمانه و البته با تاخیر نصیبم نخواهم شد. اما پاسخ مثبت و سریع ایشان و درخواستشان مبنی بر ارسال نمونه ای از نوشته ها مرا متعجب کرد. این بار هم یکی از نوشته هایم را که البته سرشار از طعنه و کنایه و مقایسه و حرف های نگو بود را برایشان فرستادم و از آن جایی که در این وب سایت نسبتاً جدی مجالی برای این گونه حرف ها نبود باز هم تصور می کردم به در بسته خواهم خورد. تعجب من وقتی دوچندان شد که جناب پارسای ضمن تعریف از نحوه نگارش حقیر، ضمن توصیه به رعایت چند شرط منطقی و معقول به من پیشنهاد همکاری دادند و این شد که امروز من نگارنامه نویس وب سایت مهاجران کانادا شدم.

راستش دوستان هدف من از این نوشتار نه فقط در جریان گذاشتن شما از نحوه ورود و همکاریم با وب سایت مهاجران کانادا بلکه ذکر این نکته بود که بسیاری از فرصت های طلایی پیش روی ما در زندگی در همان ابتدای راه و تنها به دلیل ترس و عدم علاقه مان به شنیدن واژه «نه» از کف می روند. اگر من در هر یک از مراحل فوق به صرف سخت بودن شنیدن پاسخ منفی پا پیش نمی گذاشتم هرگز امروز روزها را به عشق خواندن کامنت های شما عزیزان و شب ها را با مرور مطالبی که در آینده قصد نگارششان را دارم نمی گذراندم. و این یعنی زندگی، یعنی سرزندگی و نشاط، یعنی متفاوت بودن امروز من با دیروز، چرا که من با هر نوشته متولد می شوم. وقتی چیزی را خلق می کنی جاودانه می شوی ولا در ذهن جامعه ای کوچک. آری برای خوشحال بودن لزوماً نیازی به برآورده شدن آرزوهای بزرگ نیست. برای من شادی نوشتن همین قصه ها و خواندن کامنت های آن (حال می خواهد متنش تقدیر باشد یا تحقیر) خوشبختی بزرگی ست.

باز هم از جناب پارسای به خاطر فرصتی که در اختیار بنده قرار دادند و از همه شما دوستان عزیزم که با کامنت هایتان مرا به ادامه راه و هدفی که در پیش گرفته ام تشویق می کنید متشکرم.

پیروز باشید

ارادتمند شما نگار

نوشته های دیگر:

دنباله

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”


Share

, , , , , ,

Comments are closed.