کشف بزرگ من!


ساختمان یکی از بانک های کانادایی مستقر در شهر وینی پگ استان مانیتوباتا آن جا که یادم می آید همیشه از بانک و بانک رفتن گریزان بودم و از انجام کارهای بانکی و تبدیل تومان به ریال و صفر گذاشتن و برداشتن و سه تا سه تا جدا کردن یواشکی اعداد!! در عذاب. هر بار که قرار بود به بانک بروم از شب قبل عزای عظما داشتم و غرولند می کردم. گاهی هم آن چنان گیج بازی در می آوردم که جناب بانکی گمان می کرد دو زار سواد هم در چنته این جانب نیست! خلاصه این مقاومت نابرابر من در مقابل بانک، با من به کانادا مهاجرت کرد و کماکان ادامه داشت تا این که مجبور شدم برای به حساب گذاشتن اولین چک حقوقم به تنهایی به بانک بروم.

چاره ای نداشتم و باید این امر خطیر را دو هفته یک بار انجام می دادم. با ناخشنودی از همکاران در مورد نزدیک ترین شعبه بانک پرس و جو کردم و به بانک رفتم. صبح بود و جز من تنها یک مشتری دیگر در بانک بود! آرام قدم برداشتم تا خدای نکرده اسباب برهم خوردن تمرکز صبحگاهی کارمندان محترم نشوم. هنوز به میانه بانک نرسیده بودم که کارمند بانک از جایش بلند شد و با لبخند و گفتن جمله بفرمایید و می توانم کمکتان کنم (البته از نوع انگلیسی اش) مرا به سمت گیشه اش فراخواند. تعجب کرده بودم که این جناب جوان چرا به جای ناراحتی از این که اول صبحش را خراب کرده بودم این چنین با خنده از من استقبال می کند. انتظار داشتم یک کارمند خشک و جدی که باید در مقابلش خبردار بایستم و مواظب باشم تا دست از پا خطا نکنم پیش رویم سبز شود اما وقتی جلوی گیشه رسیدم با خوش رویی چک را گرفت و چون بار اول بود مشخصات مرا و شرکت را پرسید. نمی دانم جوانک تازه کار بود یا روند کارشان برای مشتریان جدید این بود ولی به هر حال از مافوقش کمک خواست و او هم آمد و سلامی کرد و با آرامش و حوصله هر چه تمام تر کار را به پیش برد و توضیحاتی به جوانک و البته به من داد. تعامل آن دو با هم که البته هر دو هم بسیار جوان بودند برایم جالب بود و غریب! البته در این فاصله از من نیز غافل نشدند و برای این که حوصله ام سر نرود!!!!! خوش و بشی هم با بنده کردند و وقتی گفتم تازه به کانادا آمده ام و این اولین چک حقوقم است بعد از کلی تبریک گفتن، پرسیدند کانادا را چطور دیدی؟ من هم که از دیدن این همه محبت و احترام ذوق زده شده بودم کلی از کانادا تعریف کرده و بعد هم خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

باورتان نمی شود آن روز چه انرژی مثبتی گرفتم و چقدر خوشحال تر بودم طوری که آرزو می کردم کاش حقوقم هفتگی یا روزانه پرداخت می شد! (طبعاً وقتی انرژی مثبت بگیری به دیگران هم بیشتر انرژی مثبت می دهی، پس این است راز خوش برخوردی و خندان بودن مردمان اینجا).

القصه تعجب من وقتی بیشتر شد که چند روز بعد از بانک مربوطه تماس گرفتند و از نحوه برخورد کارکنان و رضایت بنده از سرویس دهی بانک پرسیدند! این دیگر آخرش بود! چیزی که واقعاً برای اولین بار در زندگی به خود می دیدم و این شد که ناگهان احساس مهم بودن به من دست داد!!!! بعد از قطع تلفن با اندکی فکر کردن به کشف یکی از پیچیده ترین و حل نشده ترین سوالات بشری نائل شدم و از این رو به اندازه کشف داروی پنی سیلین به خودم افتخار کردم. بله بنده تازه بعد از این همه سال به معنای دقیق واژه مهجور ارباب رجوع پی بردم و قرار است به زودی از کشف خودم رونمایی کنم. واووووو پس این که می گویند ارباب رجوع، یعنی این؟!!!! پس این همه سال ما اربابی بودیم برای خودمان در لباس رعیت!!!!

پیروز باشید

ارادتمند شما نگار

نوشته های دیگر:

دنباله

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share

, , , , , , , , , , ,

Comments are closed.