قصه آرزوها


زن و گذر از پلهمیشه دلم می خواست موسیقی دلنواز باد را که بر تار موهایم نواخته می شود بشنوم.

دلم می خواست فارغ از سنگینی نگاه های بیمار، زیبایی های اطرافم را بنگرم.

دلم می خواست گاهی اصلاً دیده نشوم.

دلم می خواست کنار خیابان بایستم بی آن که صدای ترمز هوس هایی مسموم و بوق کرکننده ماشین های پشت سرشان آرامشم را بر هم زند.

دلم می خواست در پیاده رو قدم بزنم بی آن که از شنیدن واژه های نازیبایی که اطرافم پرسه می زنند رنج بکشم.

دلم می خواست هوای تازه استنشاق کنم. ریه هایم از اکسیژن مرگ پر نشوند، نفس هایم بوی سرب ندهند.

دلم می خواست پنجره خانه ام رو به درخت و گل باز شود. می خواستم هر صبح با موسیقی باران و جیک جیک پرنده ها بیدار شوم.

دلم می خواست دخترکم که به سن مدرسه رسید صبح به صبح لباس های رنگارنگ بر تنش بپوشانم. موهایش را ببافم و در راه گاه گداری دستی بر موهایش بکشم.

دلم می خواست در گوشش به جای قصه آقا گرگه و دزدی بچه ها، قصه ای از جنس امنیت و آرامش زمزمه کنم.

دلم می خواست از تاریکی و خلوتی خیابان بر خود نلرزم.

دلم می خواست مجبور نباشم حلقه زیبای ازدواجم را هم چون مهری بر پیشانیم بکوبم تا همه بدانند بی کس و کار نیستم!!!!!!!!

دلم می خواست کسی خیره خیره سراپایم را ورانداز نکند.

دلم می خواست یک بار هم که شده بی ترس از به خطر افتادن د ی ن و دنیا و نجابتم قهقهه بزنم. بی آن که کسی لبی بگزد و دیگری سری برایم تکان دهد.

دلم می خواست سادگیم نشان املی نباشد و آرایشم نشان بی شرمی.

دلم می خواست لباس هایم پوشیدنی باشند نه این که در حسرت یک مهمانی تا مدت ها بر جایشان میخکوب شوند.

دلم می خواست جرم به گ ن ا ه افتادن دیگران را به گردن من نیندازند.

دلم می خواست اگر لبخند می زنم دیوانه ام تصور نکنند.

دلم می خواست می توانستم نوجوانی کنم، لباس های رنگی بپوشم، آواز بخوانم، برقصم،…..

دلم می خواست رنگ محبوب مردمان شهرم مشکی نباشد.

دلم می خواست خانه ام تنها یک قفل داشته باشد.

دلم می خواست………..

ولی وای که با این همه چقدر خوشبخت بودم که آرزوهایم تنها در یک صفحه جای گرفته اند.

راستی تو دوست من فکر می کنی دخترکم که بزرگ شد باید قصه آرزوهایم را برایش بگویم؟ بعضی معتقدند باید بگویی تا قدر آن چه را برایش فراهم کرده ای بداند اما مگر می توانم به خاطر تصمیم خود خواسته ام بر سر عزیزم منت بگذارم و فراتر از آن آیا او معنای داشته هایش را به واقع مانند آن چه من حس می کنم لمس خواهد کرد؟ شاید نگاهی به من بیاندازد و بگوید «مامانی، جوون بودی چه آرزوهای مسخره ای داشتی. اینا که همه بدیهیه!» آن وقت من لبخندی به شوق شادی او بزنم و نفس راحتی بکشم. کسی چه می داند شاید دوباره با نوجوانی و جوانی او جوان شوم همان طور که امروز با کودکی های او کودکی می کنم، با ذوق کردنش ذوق می کنم و از خنده های بی ریا و از ته دلش سرمست می شوم.

و سخن آخر

شاید دغدغه های من با تو برادر هموطنم یا همسرم که به امید داشتن رفاه و تامین اجتماعی بهتر، دوران میانسالی آرام و بی دغدغه، پیشرفت و ترقی خود و خانواده مهاجرت کرده یا می کنید کمی تفاوت داشته باشد. شاید به آرزوهای پیش پا افتاده من بخندی اما باور کن من نه فقط به خاطر داشتن یک زندگی در حد استانداردهای یک کشور جهان اول بلکه به خاطر حس زیبای آرامش، امنیت، احترام و …. که امروز دارم پا به خاک کانادا گذاشتم. کشوری که اگرچه به ظاهر نامش وطن نیست اما مرا همچون فرزند خویش در آغوش گرفته و دوست دارد.

ارادتمند شما نگار

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”


Share

, , ,

Comments are closed.