شپش


با عرض سلام

از عنوان مطلب تعجب نکنید ! درست خواندید: شپش! Head Lice همان جانور یا حشره ای که ما سعی می کنیم در باره اش صحبت نکنیم و عادت کرده ایم صورت مسئله را پاک کنیم و عوض آنکه برای دفع آن اقدام کنیم و به مدرسه و خانم معلم خبر بدهیم تا برای جلو گیری از شیوع آن اقدامی بکنند همه رامخفی نگه می داریم. بر عکس اینجا که مثل هر واقعیت دیگری خیلی منطقی با آن بر خورد می کنند و برای رفع مشکل و چاره جویی هیچ گونه پرده پوشی  نمی کنند، از این شپش شش پا همان طور حرف می زنند که از درس و مشق بچه هایشان.

هر روز در اولین ساعت کلاس  شارون خانم معلم ما می پرسد چه خبر؟ و هر کس راجع به مطلب و خبری که برایش جالب است حرف می زند . چند روز پیش یکی از خانمهای همکلاسی که اهل مکزیک است شروع به صحبت کرد که چند روز پیش دیدم دخترم که کلاس اول دبستان است سر خودش را می خاراند تا حدی که سر من هم به خارش افتاد.  شارون خندید و گفت خاراندن و خمیازه کشیدن مسری است و همکلاسی ادامه داد که بالاخره شوهرم گفت سر بچه را کنترل کن (خیلی قدیمها ما می گفتیم سرش را بجور) و او هم این کار را کرده و با خنده می گفت که بالاخره تعدادی شپش پیدا کردم و فوراً به مدرسه اش خبر دادم. راستش من خیلی جا خوردم.  این همه موضوع خوب در دنیا رخ می دهد، آنوقت این خانم چه راحت در باره این جریان حرف می زند در حالی که این مسئله برای ما ” تابو” و یک “راز مگو” می باشد که باید مکتوم بماند؛ حتی خاله ی بچه هم نفهمد؛ اما اینجا در کلاس خیلی عادی مطرح شد. خانم مکزیکی ادامه داد امروز هم که بچه ی کوچکم را به مهد کودک  daycare کلاس آوردم به مربی او گفتم که سر دختر دیگرم شپش زده و مواظب باش؛ که دور دست خانمهای دیگر افتاد و هر کدامشان در این مورد حرف زدند (من خیلی خوش به حالم است چون همه ی همکلاسهایم خانم هستند!!!! ) برای من تعجب آور است  کله ی بچه ها که دایماً زیر تابش مستقیم آفتاب قرار داردو هیچ گونه پوششی هم ندارند چرا شپش می زند؛  پس بچه هایی که باید خیلی چیزها را رعایت کنند تکلیفشان چیست؟

بحث خیلی داغ شد و راستش من که هنوز بعد از هجده ماه هنوز به این همه رک گویی آنها عادت نکرده ام هی کله ام را این طرف و آن طرف می چرخاندم و به حرفها گوش می دادم که بی اراده شروع به خاراندن سرم کردم که صدای خنده همه بلند شد که تو چرا ؟ نکند خبری باشد.

بله آنچه که مورد نظرم هست بی رو در بایستی بودن و راستگویی آنها در بیان مطالب است نه مثل من و خیلی از ماها که خیلی چیزها را قایم می کنیم و صدایش را در نمی آوریم .امروز در وقت تنفس بین ساعات درس در آبدارخانه ی کلاس  با همان خانم صحبت از پاسپورت شد و من پرسیدم شما که چند سال است کانادا هستید و با یک کانادایی ازدواج کرده اید حتماً پاسپورت کانادایی هم دارید که جواب داد نه! می خواهم چه کار من با کارت اقامت دایم از تمام امکانات یک کانادایی استفاده می کنم. فقط نمی توانم در انتخابات شرکت کنم؛ اما نداشتن پاسپورت برای من مزایایی دارد  پرسیدم چه مزایایی؟ گفت اگر شهر وند کانادا بشوم دیگر نمی توانم به این کلاس بیایم و مهم اینکه نمی توانم بچه ام را به مهد کودک اینجا که مجانی است بسپارم . راست می گفت. او بعد از چند سال زندگی در کانادا و داشتن همسر کانادایی با وجود اینکه خیلی خوب انگلیسی حرف می زند دنبال پاسپورت نیست تا بتواند در کلاس شرکت کند و ازین طریق حداقل ماهی ششصد هفتصد دلار پول مهد کودک بچه را پس انداز کند. امروز تازه فهمیدم چرا بیشتر خانمها فقط در هفته یکی دو روز به کلاس می آیند. صبح اول وقت بچه ها را می آورند تحویل مهد می دهند و می روند دنبال کار و زندگیشان سر ظهر هم بر می گردند و بچه را بر می دارند. “آخه مهد کودک مجانی خیلی حال میده!!”

همیشه شاد و همیشه خوش باشید

مرحمت شما زیاد
داریوش شامبیاتی

نوشته های مرتبط:

دنباله

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share

, , , , , , , , , , , ,

Comments are closed.