من چه احمق بودم


با عرض سلام

برف در منطقه تورن هیل کانادااز امروز عصر (سه شنبه) برف باریدن گرفت و تا الان که ساعت ۹/۵ شب است بیش از ۱۵ سانتیمتر نشسته است. من در اتاق گرم نشسته بودم و ضمن لذت بردن از تماشای بارش در این فکر که فردا چه خاکی که نه چه برفی بر سرم بریزم و این همه را چه طوری پاک کنم که دیدم یک نفر با ماشین برف روب دستی وارد drive way  ما شد که بزرگ است و بیشتر از شش ماشین جا می گیرد (چون خانه های طرف ما همه دارای حیاط جلویی front yard  بزرگ هستند) . بله در زیر برف شدید و سردی هوا مشغول پاک کردن شد که من به سرعت لباس پوشیدم و بیرون رفتم. همسایه ی دست راستی بود که پارسال هم در مطلب “عمو جمشید خانهای کانادایی” از او یاد کرده بودم . سلام کردم و تشکر که دستگاه برف روب دارم و فردا صبح خودم پاک می کنم. زیر بار نرفت و بیست دقیقه ای طول کشید و در برف و سرما جلوی گاراژ ما را پاک کرد. در این مدت من متوجه شدم که هنوز جلوی منزل خودش را پاک نکرده وما را مقدم دانسته.

کار را که تمام کرد تشکر کردم گفت می روم و بر می گردم  چند دقیقه بعد برگشت دیدم جواب کارت تبریک کریسمس مرا همراه با یک کادوی زیبا برایم آورد و عذر این که مسافرت بودم و امروز بر گشتم که جواب تبریکت را دیر می دهم.  راستش من شرمنده ی این همه معرفت شدم و از خودم بدم آمد که چه احمق بودم و سالیان سال پیشداوری می کردم که مردم اینجا بی عاطفه و مادی هستند و قبل از مهاجرتم هم فکر می کردم که چه خواهد شد و حتی بعضی وقتها پیش خودم می گفتم کاری خواهم کرد که بدانند ما این طرف آبی ها چه و چه هستیم و درسهایی به آنها خواهم داد که معنی انسانیت را بفهمند اما همانطور که پارسال نوشتم در اولین روز اقامتم در منزلمان همسایه های دو طرف آمدند که برفها را بروبند  و امشب هم که یکی آمد (آن طرفی مان منزل نیست) برفهای ما را قبل از منزل خودش پاک کرد و من وقتی هدیه را گرفتم او را دعوت کردم که داخل بیاید گفت ساعت ۳ صبح باید برود سر کارش و من مبهوت که چرا سالها به غلط پیشداوری کرده بودم. فهمیدم که چه اندازه احمق بودم که فکر می کردم مثل خر ملا در مرکز جهان ایستاده ام و من تافته جدا بافته هستم و باد نخوت در دماغم مانع جستجو ودریافتن حقیقت بود؛  اما حالا که در میان چشم آبی های طرف دیگر آب هستم می بینم که چه با محبت و همسایه دوست هستند.

همین حالا یادم آمد که همین همسایه در تابستان وقتی منزل نبودیم چند بار هم چمنهای منزلمان را زده و یک بار هم در پاییز آمده بود و برگهای خزان زده را جمع کرده بود.

براستی هرگز نباید پیشداوری کرد. وقتی آمدید و در بین اینها زندگی کردید علاوه بر لبخند لبانشان و پیشدستی در سلام بسیاری چیز های دیگر هم می بینید و می آموزید.

همیشه شاد و همیشه خوش باشید.

مرحمت شما زیاد
داریوش شامبیاتی

مطلبی در ادامه این نوشته: بابا من همسایه خوب نمی خواهم!


نوشته های دیگر:

دنباله

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share

, , , , , ,

Comments are closed.