تازه مهاجران و کانادا


برداشت اول، پیش از مهاجرت

تازه مهاجران کاناداقصه امروز، قصه آدم یا آدم هایی است که از بخت خوش در دوران بچه سالاری متولد و از بدو تولد در ناز و نعمت و به قولی لای پر قو بزرگ شدند. آدم هایی که اگر از طبقه متوسط رو به بالا بودند عموماً بزرگ ترین دغدغه شان درس خواندن، بزرگ ترین سختی شان شب های امتحان و کنکور، بزرگ ترین شکست هایشان عشقی و بزرگ ترین افتخارشان قبولی در دانشگاه بوده و هست! البته ناگفته نماند که شرایط موجود و گزینه های محدود راه دیگری برای این آدم های خوشبخت باقی نگذاشته و نمی گذارد.

قصه، قصه آدم هایی است که همیشه حامی و کمک حال داشته اند، رسم کشیدن و کاردستی و خازن درست کردنشان کار پدرجان بود و طرح کاد دبیرستانشان در شرح وظایف مامان جان!! آدم هایی که چون قرار بوده برای خودشان کسی شوند کسان دیگر کمر به خدمتشان بستند و عمرشان را با صبوری و دلسوزی برایشان گذاشتند. آدم هایی که وقتی ازدواج کردند خانه ای نزدیک مامان جان انتخاب کردند تا دوری از آنان آزارشان ندهد و البته باز هم از سرویس ها و حمایت های خانواده بهره مند شوند و بالاخره آدم هایی که وقتی بچه دار شدند هم بیشتر در نقش والدین ظاهر شدند تا پدر و مادر و باز همان داستان تکراری بهره مندی از خدمات خانواده! و این بار برای عزیزکرده ای که کسی از مراقبت و نگهداری اش خسته و شاکی نمی شد رخ می نمود.

این آدم ها با این سیستم و تفکر که تو فقط درستو بخون!! و بچم درس داره و… بزرگ شده و به اصطلاح برای خودشان کسی شدند و صد افسوس که در قاموس جامعه شان و نه لزوماً خانواده! این کسی شدن بیشتر در حوزه رشته های پزشکی و مهندسی معنا می یافت و لاغیر!!! این آدم های مهم، شدند افتخار خانواده و جامعه و فامیل و برای برخی مایه پز و فخرفروشی خاله خانباجی ها و اسمشان شد مغز!! سال ها بعد این مغزها به دلایل معلوم تصمیم به فرار گرفتند و داستان های دیگری را رقم زدند.

تا این جا، داستان مذکور در مورد بسیاری از ما نسل سوخته ها صدق می کند! هرچند که به عقیده من پدران و مادران ما سوخته تر و مظلوم تر از ما بوده و هستند چراکه در گذار از سنت به مدرنیته نه جامعه مردسالار یا زن سالار را تجربه کردند و نه بچه سالار را!! بعد هم که به دلیل وجود شرایط خاص و معلوم الحال در جامعه سختی ها و محرومیت های بسیار کشیدند و هر روز بی آن که خم به ابرو بیاورند با مشکلات مختلف دست و پنجه نرم کردند تا ما برای خودمان کسی شویم!! (البته ما هم زحمت و سختی کشیده ایم اما مسلماً نه به اندازه آن ها!!)

خلاصه جانم برایتان بگوید که این آدم ها روزی که فهمیدند در آن جا مغز چندان قدر و قیمتی ندارد! کوله بارشان را بستند و داشته هایشان را بوسیدند و راهی دیار غربت شدند به قصد ساختن آینده ای بهتر برای خودشان و نسل های بعدی شان و تازه این جا بود که زندگی رنگ و لعاب واقعی خودش را به آن ها نشان داد. آدم هایی که تا دیروز دست به سیاه و سفید نمی زدند حالا باید هم درس می خواندند، هم کار می کردند و هم یک زندگی تک نفره، دو نفره یا بیشتر را سامان می دادند و خلاصه به اصطلاح گلیم خودشان را از آب می کشیدند. طوفان و هیجان مهاجرت و تب خارج نشینی که فروکش کرد، آدم های قصه ما سه دسته شدند. حال بشنوید از احوالات آن ها.

برداشت دوم، پس از مهاجرت

دسته اول: این آدم ها برنامه های جدیدی را برای خود تعریف می کنند و افق های جدیدی از زندگی به رویشان باز می شود، قابلیت های بالقوه خودشان را کشف کرده و برای مدتی آن من وطنی را فراموش می کنند و بدون نام و نشان و این طرف و آن طرف کشیدن پیشوندهایشان تنها به یک هدف فکر می کنند و آن چیزی نیست جز موفقیت. این آدم ها از امکانات جامعه جدید نهایت استفاده را کرده بدون خستگی و ناامیدی تلاش می کنند و دست آخر از آن چه بودند و داشتند بیشتر نصیبشان می شود. این آدم ها تازه می فهمند که قابل تر از آنی هستند که زمانی تصور می کردند!

دسته دوم: این آدم ها در آن من خودساخته فرو می روند و بیرون نمی آیند، انتظارات و تفکرات نابجایشان بلای جانشان می شود و نمی توانند یا نمی خواهند که کاری از پیش ببرند. در مواجهه با این آدم ها که معمولاً حرفی برای گفتن ندارند می شنوی که در مملکت خودشان چه ها بوده اند و این جا قدرشان را ندانسته اند و حقشان را خورده اند و وای از دست فلانی ها و…! (انگار بقیه در مملکت خودشان هیچی نبوده اند!!!) در حقیقت این آدم ها تنها به افتخارات و خاطره آن چه بوده اند دل خوشند و هنوز مغرور. این آدم ها احتمالاً دست آخر با تف و لعنت دیار جدیدی را که انتظار داشتند مدینه فاضله ای باشد برایشان ترک می گویند و البته که دیار قدیم و قدرنشناس خودشان هم دیگر برایشان قابل پذیرش نیست. این است که می شوند ویلان و سیلان میان این ور آب و آن ور آب و به اصطلاح از این جا رانده و از آن مانده و حاصلشان می شود یک آدم سرخورده و ناراضی از همه دنیا و از آن جایی که همه مشکلات و ناکامی ها را به جامعه جدید نسبت می دهند می شوند دشمن قسم خورده مهاجرت و کشور هدف!! این آدم ها احتمالاً نه تنها چیزی به دست نمی آورند بلکه بسیاری از آن چه دارند از جمله عمر گرانمایه شان را از دست می دهند!!

و دسته سوم آدم های متوسطی هستند که بیشتر به خاطر شرایط خاص حاکم بر جامعه قدیم تاحدود زیادی از وضعیت خود راضی اند یا تلاش می کنند راضی باشند یا لااقل این طور نشان دهند! اما در واقع شرایط، زندگی و داشته هایشان نه در حد استانداردهای کشور جدید است و نه در حد و اندازه انتظارات خودشان. آدم های این دسته در نهایت یا به گروه اول نزدیک می شوند و با تلاش بیشتر شرایط را به نفع خود تغییر می دهند، یا بالاخره به گروه دوم می پیوندند و یا سال ها در همین حالت باقی مانده و احتمالاً برای راضی نگه داشتن خود همواره در حال مقایسه داشته های این جا با داشته های موجود یا احتمالی آن جا هستند.
برداشت اول این قصه کمابیش توصیف شرایط پیش از مهاجرت من و بسیاری دیگر از دوستان و هم نسلان من است اما برداشت دوم زندگی هر مهاجری به خودش بستگی دارد.

یادمان باشد این خود ما هستیم که دنیایمان را می سازیم و مسلم است که لازمه ساختن دنیای برونی زیبا و موفق، طراحی آن در ذهن است و سپس پیاده کردن آن با تلاش و صبوری.

موفق و پیروز باشید

نگار

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share

, , , , , ,

Comments are closed.