یادشان بخیر


با عرض سلام

ایرانیان کانادا و سال نو 90این روزها که در تورنتو هستم و در هر گوشه و کنار خیابانها و محله ها ی ایرانی نشین  تابلوهای بازارهای  نوروزی را می بینم خوشحال می شوم که در این سر دنیا هموطنانم پای بند آداب و رسوم هستند و با چه شور و شوقی به دنبال خرید عید. راستش در دو سال گذشته نوروز خیلی به دلم نچسبید. اول بخاطر این که هر جا عید دیدنی می رفتم همه اظهار تاسف می کردند که می خواهی بروی دلمان برایت تنگ می شود  جای تو خالی خواهد بود که من این را نوعی محبت توام با خودخواهی خاص فرهنگ خودمان می دانم. کمتر کسی از رفتن من و شروع زندگی جدید اظهار خوشحالی می کرد.  همه به فکر خودشان بودند که به قول اینجایی ها مرا miss خواهند کرد. پارسال هم که درگیر نو سازی منزلمان بودم. اما این روز ها در میان شور و هیجان مردم در بازارهای نوروزی و فروشگاه های ایرانی هستم. دیشب هم که برای جشن شب چ ه ا ر ش ن ب ه س و ر ی به یک پارک در ریچموندهیل رفتیم. چند هزار ایرانی در یک سالن بزرگ جمع بودند و غرفه های مختلف بنیاد های خیریه و فرهنگی و نوروزی بر پا بود و موسیقی هم بر قرار. نظم و ترتیب خوبی داشت و بیرون از سالن هم کپه های آتش که بعد از ایستادن در یک صف طولانی نوبت پریدن از روی آنها و رد و بدل کردن زردی و سرخی. که معامله پر سودی بود.

در میان آن همه شادی  و سر و صدا و غریبه های آشنا یا آشنایان غریبه یکباره احساس دلتنگی به من دست داد.  دلتنگی برای آنچه که سالهای بسیاری با آنها به نوروز می رسیدم و روز های عید را با آنها سپری کردم. برای شنیدن صدای ترقه و نارنجک و دیدن فرشهای شسته شده ی آویزان از بالکن ها یا از لبه ی پشت بامها. آتش بازی و فشفشه و پا پیچک های یک ریالی و روشن کردن کوزه جنی.  یاد روزهایی که یواشکی و دور از چشم پدر و مادر همراه بچه های کوچه با هزار خواهش و تمنا از فروشنده  کمی زرنیخ و کلرات می خریدیم و بعد از بازار آهنگر های چال حسن خان  کرمانشاه ساچمه جمع می کردیم و تقه (ترقه) می پیچیدیم.  در آن روزها با چه ذوقی برای رسیدن سال تحویل و پوشیدن لباسهای نو دقیقه شماری می کردم. برای گرفتن عیدی و بعد که کمی بزرگتر شدم حواسم جمع بود به رنگ اسکناس هایی که لبه هاشان از لای قران بیرون زده بود تا در لحظه موعود اسکناس درشت تر را بردارم.

از شما چه پنهان  مدتی ست که گه گاه به یاد خاطرات خیلی خیلی دور می افتم. خاطراتی که سالها بود فراموش شده بودند یک مرتبه در چاتام سر و کله شان پیدا شده و از آنجا که معمولا هوای “بی هنر پیچ پیچ” را دارم این روز ها بیشتر به یاد خوراکی ها و شیرینی ها و غذا ها  هستم. نمی دانم درست است یا نه که “مزه” تنها چیزی ست که هرگز فراموش نمی شود. برای من که هر مزه ای را امتحان می کنم و همه ی غذا ها دوست دارم این چنین است.  مزه ی سوسیس و نان بربری تازه ای که چهل سال قبل بعد از مسابقه ی فوتبال بین تیمهای اصفهان و ملوان انزلی در  رشت خوردم فراموش نشدنی ست.

این روز ها بیشتر یاد ایامی هستم که در تدارک سفر نوروزی بودیم و بیشتر مقصدمان اصفهان بود. سفرهای نوروزی من به اصفهان با بازدید از شبستان و محراب اولجایتوی مسجد جمعه  فاتخه ای بر مزار صائب تبریزی  و قدم زدن در چهار باغ تکمیل می شد. و چاشنی این سفرها هم اگر از مسیر قم بود کباب کوبیده و پشت بندش کباب چنجه در سر ظهر و خرید سوهان بود و اگر از جاده ساوه بود آش جو و آب انار را در آتجا توی رگ می زدم. این اواخر هم که اتوبان کاشان راه افتاده بود دو دل می شدم سری به کاشان بزنم تا ببینم هنوز ماست محلی  کاشان پیدا می شود یا  “کاله” جای آن را گرفته. در اصفهان هم که حداقل یک هفته ای جا خوش می کردیم. یک ناهار بریان و یک عصر جغور بغور بر قرار بود سر سفره هم خورش ماست با سکنجبین (سرکه انگبین) و خیار خوشبوی رنده کرده ی اصفهان و پودر گل سرخ (به قول تهرانی های قدیمی افشره) جگر را جلا می داد. گز و نان کرکی هم جای خود داشت که در عید دیدنی ها دلی از عزا در می آوردم. در آن مدت اگر سری هم به یزد می زدیم طعم خوش شامی یزد را از دست نمی دادم و رفتن به یک مغازه ی حاج خلیفه و خرید باقلوا و پشمک هم که از واجبات بود. حال که یاد آن روز ها می افتم نتیجه اش را در قند خونم می بینم. راستی اضافه کنم در سفرهای تابستانه و پاییزه به اصفهان سر راه آبگوشت قنیبید و یا قنیبید پلوی قم ودر آنجا هم علاوه بر آنچه گفتم خریزه روستای “سین” در “گرگاب” اصفهان و گلابی های پر آبش برایم اضافه وزن می آورد.  هر چند این اواخر ساخت بزرگراهها جالیزار ها و باغها را از بین برده است.

هوای آن موقع ها را کرده ام.  چرا دلتنگ شله زرد و باقلوای قزوین نباشم (باقلوا خورها قدر باقلوای قزوین را می دانند). مگر کته کباب جهانگیر در رشت همراه با پیاز ساری  یا غذای اکبر جوجه را در مسیر جاده کناره می توان فراموش کرد؟ در این روز ها چیز هایی را به یاد می آورم که سالها بود از خاطرم محو شده بودند. دوغ و خرمای عباس دوغی در سالهای نوجوانی در کرمانشاه و در ماه رمضان هم حلیم شیر یا فرنی  مغازه “بابای حسین” در برزه دماغ . حسین رفیقم بود و پدرش فرنی می پخت و می فروخت  و او را به اسم بابای حسین می شناختیم و هیچوقت بفکرم نرسید که اسم خودش چیست؟  مگر فراموش شدنی ست کباب خوردن در پارک ملایر یا برف و شیره خوردن زیر کرسی در منزل خاله؟ نمی دانم عطر نانهای مریانه را در کنار خورش قیمه ی مخصوص همدان و چند دانه “بیور” ( فلفل ) در مشام دارید یا نه. گیلاسهای دره مرادبک را در عصرهای خاطره انگیز همدان که رقیب گیلاسهای مشهد هستند. از انگشت پیچ هم که دیگر حرفی نمی زنم  و زمستانها هم شور شوره یا شیر شیره ی ملایر و همدان.

یادش بخیر بچه که بودیم از پفک و چیپس خبری نبود وهر زمان که در گاراژ صیرفی کرمانشاه سوار اتوبوس می شدیم که به تویسرکان برویم جیب هایمان را پر می کردند  از سا خشک (کشمش درسایه خشک شده) روستای توسک بین همدان و ملایر با نخود گل (نخود چی) تبریز که در ماشین بی تابی نکنیم و سرمان گرم باشد.  به لطف راننده  همیشه یک توقف در کنگاور داشتیم تا سوغاتی کنگاوریعنی سوهان شکری بخریم و اگر هم فصلش بود خربزه بخوریم خریزه های کنگاور آنقدر لطیف بود که امکان حمل به شهر های دیگر را نداشت. در تویسرکان هم که از پشمک و حلوای گل زردش در باغهای “گزندر” نمی شد چشم پوشید. در سفر به سنندج هم خوردن کباب کوبیده در”آبیدر”. بعضی وقتها هم صبحانه  نیمرو در قوری قلعه و خرید بادام و گردو از پاوه. در سالهای قبل از بازنشستگی در ماموریت هایم به آذربایجان آش دوغ و کوفته و چلوی تبریز روی شاخش بود و در برگشت با اتومبیل و انتخاب مسیری که بشود سر راه آش شله قلمکار مراغه یا آبگوشت زنجان را خورد. خیار و خیار شور باسمنج هم که تزیین سفره مان بود.

این اواخر بعد از بازنشستگی در شرکتی دیگر کار می کردم و معمولا هفته ای دو سه روز اهواز بودم. باقالی پلو و معسله و ارده ی کنجد و ماهی “راشکو” قاتق نانم بود و چون بیشتر مواقع سری هم به دزفول و شوشتر می زدم  وسط راه کاهوی اهواز (به خوش مزگی کاهوی قصر شیرین) و بعد هم تره حلوا و آش  دزفول را از دست نمی دادم و مربای هویج شوشتر هم که بهترین سوغات بود. یادم می آید در یک بازدید گروهی از شوشتر یکی از مدیران ارشد صناع غذایی که مارک معروفی دارد  همراهمان بود و مقدار زیادی مربای هویج خرید و در پاسخ من که شما چرا؟ گفت طعم و مزه ی هویج شوشتر و مربایش را هیچ جا ندارد و بعد از آن بود که من هم مشتری هویج شوشتر شدم و افسوس که چرا سالها و تا آن زمان از این طعم و مزه بی خبر بودم.

سالها بود که بسیاری ازین چیزهایی را که گفتم نخورده بودم اما این روزها در بازارهای نوروزی تورنتو انواع شیرینی و خوراکی های محلی از گوشه و کنار  ایران پیدا می شود. شور و شوق ایرانیان هم برای خرید و حفظ سنت های نوروزی دیدنی ست. و من حالا که یاد گذشته ها را بازگو کردم و احساس سبکی می کنم سر شار از شادی هستم. اگرچه دو سالی می شود که از دیدن دوستانم محروم هستم ولی دلخوشم که این هفته در جشنی شرکت می کنم وبا دوستان تازه و نا دیده ای آشنا می شوم که جای تازه ای را در قلبم خواهند داشت. نمی دانم گردش روزگار چه خواهد کرد آیا در سالهای آینده باز هم افسوس این روزها و جشنها را خواهم خورد؟ از صمیم قلب دعا می کنم ” ای خدا این وصل را هجران مکن ”

همیشه شاد و همیشه خوش باشید .

مرحمت شما زیاد
داریوش شامبیاتی

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

 

Share

, , , , , , , ,

Comments are closed.