Posts Tagged دلتنگی های مهاجر

قصه من و دلتنگی هام

مدت ها بود می خواستم از دلتنگی هام برات بگم اما می ترسیدم می ترسیدم خیره خیره نگام کنی و بگی ای ناشکر، می ترسیدم بگی یادت رفته برای رفتن و به قول خودت راحت شدن روزشماری می کردی، می ترسیدم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم بندازی و بگی خودت خواستی، یا بدتر از همه […]

, , , , ,

No Comments